قهرمان ميرزا عين السلطنه

4184

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شدند . محمد على مىگفت كتهاى همه را بستند ، بعد دو دفعه آنها را به‌طور نظام حركت دادند تا ياد بگيرند . آن‌وقت آنها را جلو انداخته با نظام تمام سرازير شدند . محمد على مىگفت زنهاى ورك دربه‌در دنبال شما مىگرديدند و ما آنها را به زحمت مراجعت داديم و گفتيم شاهزاده رفت ديگر ثمر ندارد . زنها مىگفتند خوب از دست ما فرار كرد و الّا محال بود بگذاريم كسان ما را ببرد ، به هر شكل بود مىگرفتيم . ورود به قلعه آنها مشغول خوردن چاى شدند من سوار شدم و [ به ] دو سه نفر از بچه‌هاى جيرين ده كه مانده بودند گفتم حضرات را تا دم پل همراهى و راهنمائى كنند . با حيدر قلى خان آمدم . يك ساعت و نيم از شب رفته بود وارد قلعه با فتح و فيروزى شدم . قدرى در حياط بيرون راه رفتم چاى خوردم . يك ساعت ديگر آنها آمدند . من باز از شرم و حيا نخواستم مرا ببينند . در گوشه‌اى در سايهء درخت ايستادم . به نظام تمام وارد كردند . بعد جلوى اطاق صف كشيدند . آن قزاقى كه تركى مىدانست حكم نشستن داد . نشستند سه نفرشان سراغ اسبها رفتند . مختار چاى براى آن‌دو نفر برد . گفتند يخ يخ و با دست اشاره كردند ببر . اسمعيل جلودار كه خصوصيتى با آنها از شهر تا اينجا حاصل كرده گمان كرد مثل مأمورين ايرانى ما قهر كردند . مثلا چاى كم رنگ بوده يا دو فنجان كم است . رفت جلو و پرسيد گفتند به اشاره و تركى ناقص آت آدام راحت ، آن‌وقت با دست اشاره به چاى و دهان خود نمودند . يعنى پس از راحتى اسبها و آدمها مىخوريم . بارى قفل خواستند و مقصرين را توى اطاق انداخته در را قفل كردند و يك نفر با تفنگ جلوى اطاق ايستاد . رفتند سراغ اسبها من به تقى سفارش كرده آمدم اندرون كه الحمد للّه همه سلامت و بسيار مسرور و شاد بودند . قزقان بىپير و مرغ و برنج را گفتم فرهاد برد بيرون ، با يك بطرى عرق كه فوق العاده بود . گناه آذرى اگرچه اينها بلكه كليهء الموتى تقصير دارند . ليكن گناه با ميرزا احمد خان اين دفعه بود كه تخم لقى به دهان آنها انداخت و اينها هم چيزى فروگذار نكردند . منتهى كسانى كه دستگير مىشوند بيشتر هرزگى كردند و سردسته و ليدر سايرين به شمار مىآيند . جلال و محمد از همه بيشتر گناه‌كار بودند كه معلوم نيست كجا فرارى شده‌اند ، يعنى جلال از قزوين فرار كرد ، محمد از الموت .